ثمین جونمثمین جونم، تا این لحظه: 14 سال و 3 روز سن داره

وروجک کوهنورد

فعالیتهای مونته سوری برای کودکان نوپا

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است v:* {behavior:url(#default#VML);}o:* {behavior:url(#default#VML);}w:* {behavior:url(#default#VML);}.shape {behavior:url(#default#VML);} آمادهکردن غذا فعالیتهایی برای انجام دادن با کودکتان در آشپزخانههمانطورکه کودکان رشد می کنند با فعالیتهایی که والدین به طور روزمره انجام می دهندهوشیارتر می شوند. اینها مواردی هستند که ماریا مونته سوری آنها را فعالیتهای عملیزندگی می خواند.آمادهکردن غذا یک جنبه مهم از زندگی واقعی است. آشپزخانهخود را برای کودکتان امن و قابل دسترس کنید. فرد می تواند برای وسایلی که از آنهااستفاده می کند در قسمت پایین کشویی داشته باشد، برای غذا و نو...
11 13

در آرزوی سپید پوشی شهرمان

  11.برف بازی تک تک روزای زمستون می گذرن واز بارندگی و برف اینج خبری نیس ...نه نه بی انصافی نشه یکی دو شب پیش یه برف پودری باریده در حد یه روکش رو آسفالت که یه ذره آب نداشت که بشه ازش یه گلوله برفی فقط همینا یه گلوله برفی نه نمیشد بسازی اما از سوز وسرما وسرما وسرما ی بعدش نگو بارندگیا واسه بقیه جاهاس سوز وسرماش مال ماست .بگذریم ناشکر نیستیم توکل به خدا هرچی خودش بخواد...... اما ما بارها از عشق بیدریغ شما شازده کوچولو به برف حرف زدیم بااین که نمیشد برف بازی کنیم اما....!!! منو وتو ودایی رضا که دیشب از شاهرود اومد ادای برف بازی رو در اوردیم وروی هم برف میپاشیدیم وتو قهقهه میزدی حیف که نمیشد گلوله برفی وآدم برفی ساخت.... . ...
12 13

روزایی غمگین وسنگین

سلام ... این روزا دل هممون گرفته اس مادربزرگ مامان جون که تو به اسم بی بی میشناسیش چند روزیه ناخوش احواله توبیمارستان بستری شده بود وبعد از یه دوره درمانی ترخیص شد همه چی از یه سرماخوردگی شروع شده بی بی 92 ساله که توانایی جسمی اش رو از دست داده وکسی رو هم نداره که به حالش رسیدگی کنه چون تنها دخترش مامانی لیلاس که خودش خونه نشین شده منم که با این سوز وسرمای زمستون از پس تو بربیام شاهکاره خاله فائزه ام که کنکور ارشد داره خاله زینتم که مسئول رسیدگی به کارای مامانی لیلاس فقط میمونه خاله زهرا که واقعا با گرفتاریایی که داشت تو این شرایط بی بی رو تنها نگذاشت تو خیلی بی بی رو دوست داری همیشه از تو کتابت یا تلوزیون مادربزرگا رو با ذوق بی بی صد...
16 13

بیقراری های مرواریدی 7و8

 اگه از این ساعتای سرد وسنگین و گیج ومبهمی  فاکتور بگیریم و فاصله .نق نق وبیقراریات به چشمم میاد که بلافاصله به جیغ کشیدنای ممتد میرسه و چشاتو بستی وجیغ میکشی دلیلشو نمیدونم فکر میکنم شاید تود این رفت وآمدای خاکسپاری وختم هوابه هوا شدی وسرماخوردی کم کم تب کردی و من اولین حدسم به در اوردن دندون جدید رفت  ولی تبت خیلی شدید میشد  گفتم شاید ویروس شایع بین بچه هاس که با تب شدید شروع میشه اخه داریوش ودرسا هم این چند روزه به این ویروس مبتلا بودن  دیروز جمعه بود ودسترسی به پزشک متخصص نبود  ومن فقط به استفاده از تب بر بسنده کردم تا آخر شب که تو خونه مامانی بودیم راه میرفتی و انگشتت رو روی گونه ات فشار می دادی و میگفتی درد .چون اولین بار بود درد رو ب...
18 13

بازی های خلاق برای کودک یکساله ی شما

بازی های خلاق برای کودک یکساله ی شما   زمان بازی با کودکتان فقطزمان بازی و سرگرمی نیست، بلکه زمان آموزش درسهای زندگی به کودکتان هم می‌باشد.تازه‌ترینتحقیقات حاکی از آن است که خلق و خو و عادات انسان از دوران جنینی و 2 سال اولزندگی وی ناشی می‌شود و این نکته اهمیت آموزش و روش صحیح تربیت در سنین ابتداییتولد کودک را نمایان می‌سازد.در این مقاله ما بازیهایی را به شما پیشنهاد می‌دهیمکه علاوه بر سرگرم کردن کودکتان آموزشهایی را در جهت ایجاد خلاقیت و تقویت هوش وافزایش سطح هوشیاری کودک دلبند شما فراهم می‌آورد.  1.کجا رفت؟ یک توپ کوچک نرم انتخاب کنید، آن را در یک ظرف درپوش دار بگذارید. از بچه بپرسیدتوپ کجا رفت؟ او را ت...
29 13

1ماهگی نور چشمم

      چی بگم از کجاش بگم فقط اینو بگم که خیلی خوشحال بودم وخوشحال بودم و خوشحال... چه قدرخوب بود که بودی وبودی ونفستو داشتم در ماه اول زندگیت هنوز باور داشتنت برام سخت بود.بودی ولی من شکه بودم که چطورفرشته کوچولو اینهمه پیچیدگی اورده بودی ؟از بیخوابیای من وتو بگذریم به قدر کفایت بیقرار بودی میخوام از کارایی که ماه اول انجام میدادی بنویسم... روزای اول فقط گوش می دادی ودهه ی اول چشمات به سمت صدا می چرخید وسرت رو کم کم می چرخاندی کم کم دهانتو تغییر شکل می دادی و زبونت رو بین لبات میذاشتی سکسکه می زدی به کلاهت چنگ می انداختی گریه های شبونتم که قربونت برم ماشالله کم نمیذاشتی .الهی فدات شم یاد اون روزا که می افتم دلم...
29 13

2ماهگی نور چشمم

خب خدا رو شکر داشتی با این دنیاارتباط برقرار می کردی... صحبت  کردن دیگران را درک می کردی وبه تقلید از تکلم دهانت را باز وبسته می کردی اگر با آرامش با تو صحبت می کردیم آرام می شدی ولبخندی کوتاه می زدی واز شنیدن صداهای خشن مضطرب می شدی وکم کم برای در آوردن صداهای حلقی تلاش می کردی وچشمانت را درشت می کردی وبه طور نامفهوم اوخه می گفتی.دنیای من دیوونتم... ...
29 13

3ماهگی عشقم

به راحتی ومکرر لبخند می زدی وتوجه خود را به محیط اطراف با نگاه کردن به اطراف نشان می دادی ومدام به اشیای مختلف خیره می شدی  انگار که باچشمانت می خواستی آنها را بگیری وکم کم داشتی بدن خود را درک می کردی انگشتانت را نگاه میکردی وآنها را تکان می دادی ودر مقابل صحبت دیگران واکنش هایی چون لبخندوحرکات دهان وصداهای حلقی را انجام میدادی بدنت رو چنان با هیجان به تکان در می آوردی که نگو..چرخونک موزیکال بالای تختت را بینهایت دوس داشتی و اینو در ماهای بعد بیشتر اثبات کردی بادقت اونو نگاه میکردی واز صدای موزیکش آروم دست تکون دادنات بیشتر شده بود وکشش بدنت به فعالیتای این ماهت اضافه شده بود خدا رو شکر که سالم بودی وبا هوش وتموم کارایی رو که ...
29 13

4ماهگی عشقم

وای که چقدر روز به روز شیرین تر می شدی... کنجکاویت آشکار شده بود وبه اسباب بازیات و محیط های جدید علاقه مند بودی ومکانهای آشنارو می شناختی وبا دیدن مامان هیجان زده میشدی وپاهایت رو وقتی به زمین می کوفتی که خیلی هیجانی می شدی بره باهوش وبلا. جغجغه هایت را می گرفتی وسرت را بالا نگه می داشتی وحرکات دستان دیگران را دنبال می کردی .معمولا میهمانی هایی که دعوت می شدیم می رفتیم تو با جمع وشلوغی مشکلی نداشتی کم کم دل درهایت کمتر شده بود.بیشتر اوقات باهم می رفتیم دورزدن البته با کالسکه ات.روزای تعطیل باباباجون به فوشنجان وبرف ریز رفتیم وتو اولین  تپه نوردی در آغوش پدرت رو تجربه کردی.تازه جابجا شده بودیم واومده بودیم خونه جدیدمون خد...
29 13

5ماهگی عشقم

خیلی علاقمند به بازی وخیلی خنده رو وبه کوچکترین چیزی میخندیدی سرت رو کاملا روی تنت نگه می داشتی و اگه صدایی می شنیدی فورا سرت رو به همون سمت بر می گردوندی برای جلب توجه ما تندتند دست وپا می زدی وخیلی دوس داشتی دستت به چرخونک بالای تختت مرسید و می گرفتیش ویه لیس مامانی می زدیش.بیشتر تفریحامون توی این ماه به دورزدن توی جاده باغرود و خیام ختم می شد بیشتر زمانمون رو در طول روط پیش خاله ها تو خونه مامانی بودیم دوست جدیدی پیدا نکرده بودی  صدای جدیدی ام یاد نگرفته بودی وهمون کارای قبلی روبهتر انجام می دادی.کم کم داشتیم واسه روزای عید آماده می شدیم برای من عید امسال با وجود تو رنگ وبوی متفاوتی داشت. ...
29 13